سایه ی سرو

 

ابرو و مُژّه ی او تیر و کمان است هنوز

طرّه ی گیسوی او عطرفشان است هنوز

 

ما بـه سـوداگری خـویش روانیم همه

او به دلبردگی خویش روان است هنوز

 

مـا پی سایه ی سروش به تلاشیم همه

او ز پـنـدار مـن خـسته نـهان اسـت هنوز

 

سر و جانی نبود تا که به او هدیه کنم

او سراپای همه روح و روان است هنوز

مـن دل سـوخـتـه پـروانه شمع رخ او

رُخ زیبایش عیان بود و عیان است هنوز

 

قـدسیان را نـرسد تـا که به ما فخر کنند

قـصّه ی عَلَّم الأسما به زبان است هـنوز

 

دیوان امام (ره)

 

دل بی تو تمنا نکند کوی منا را

دل بی تو تمنا نکند کوی منا را

زیرا که صفایی نبود بی تو صفا را

 

ای دوست مرانم ز در خویش خدا را

زیرا که نرانند شهان خیل گدا را

 

باز آی که تا فرش کنم دیده به راهت

حیف است که بر خاک نهی آن کف پا را

 

از دست مده باده که این صیقل ارواح

بزداید از آیینه ی دل، زنگ ریا را

ادامه نوشته

آرام و خواب خلق جهان را سبب تویی


ای خونبهای نافه چین خاک راه تو

خورشید سایه پرور طرف کلاه تو

 

نرگس کرشمه می‌برد از حد برون خرام

ای من فدای شیوه چشم سیاه تو

 

خونم بخور که هیچ ملک با چنان جمال

از دل نیایدش که نویسد گناه تو

 

آرام و خواب خلق جهان را سبب تویی

زان شد کنار دیده و دل تکیه گاه تو

 

با هر ستاره‌ای سر و کار است هر شبم

از حسرت فروغ رخ همچو ماه تو

 

یاران همنشین همه از هم جدا شدند

ماییم و آستانه دولت پناه تو

 

حافظ طمع مبر ز عنایت که عاقبت

آتش زند به خرمن غم دود آه تو

گذار بر ظلماتست خضر راهی کو

 

اگر نه باده غمِ دل ز یاد ما ببرد

نهیب حادثه بنیاد ما ز جا ببرد

 

اگر نه عقل به مستی فروکشد لنگر

چگونه کشتی از این ورطه ی بلا ببرد

 

فغان که با همه کس غایبانه باخت فلک

که کس نبود که دستی از این دغا ببرد

 

گذار بر ظلماتست خضر راهی کو

مباد کاتش محرومی آب ما ببرد

 

دل ضعیفم از آن میکشد بطرف چمن

که جان ز مرگ به بیماری صبا ببرد

 

طبیب عشق منم باده ده که این معجون

فراغت آرد و اندیشه ی خطا ببرد

 

بسوخت حافظ و کس حال او بیار نگفت

مگر نسیم پیامی خدای را ببرد

تا تو مشتاقی بدان کاین اشتیاق تو بتی است

 


عشق اندر فضل و علم و دفتر و اوراق نیست
هر چه گفت و گوی خلق آن ره ره عشاق نیست

شاخ عشق اندر ازل دان بیخ عشق اندر ابد
این شجر را تکیه بر عرش و ثری و ساق نیست

عقل را معزول کردیم و هوا را حد زدیم
کاین جلالت لایق این عقل و این اخلاق نیست

تا تو مشتاقی بدان کاین اشتیاق تو بتی است
چون شدی معشوق از آن پس هستیی مشتاق نیست

مرد بحری دایما بر تخته خوف و رجا است
چونک تخته و مرد فانی شد جز استغراق نیست

شمس تبریزی تویی دریا و هم گوهر تویی
زانک بود تو سراسر جز سر خلاق نیست

 

شمع حق داشت! به پروانه نمي آيد عشق !



هم دعا كن گره از كار تو بگشايد عشق
هم دعا كن گره تازه نيافزايد عشق

قايقي در طلب موج به دريا پيوست
بايد از مرگ نترسيد ، اگر بايد عشق

عاقبت راز دلم را به لبانش گفتم
شايد اين بوسه به نفرت برسد ، شايد عشق

شمع روشن شد و پروانه در آتش گل كرد
مي توان سوخت اگر امر بفرمايد عشق

پيله رنج من ابريشم پيراهن شد
شمع حق داشت! به پروانه نمي آيد عشق !


ز بخت خفته ملولم ، بود که بیداری  /      بوقت فاتحه ی صبح یک دعا بکند


دلا بسوز که سوز تو کارها بکند

نیاز نیمه شبی دفع صد بلا بکند


عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش

که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند


ز ملک تا ملکوتش حجاب برگیرند

هر آنک خدمت جام جهان نما بکند


طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق لیک

چو در تو درد نبیند کرا دوا بکند


تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار

که رحم اگر نکند مُدّعی خدا بکند


ز بخت خفته ملولم ، بود که بیداری

بوقت فاتحه ی صبح یک دعا بکند


بسوخت حافظ و بویی بزلف یار نبرد

مگر دلالت این دولتش صبا بکند


ماه رمضان شد ...

ماه رمضان شد می و میخانه برافتاد

 عشق و طرب و باده به وقت سحر افتاد


افطار به می کرد برم پیر خرابات

گفتم که تو را روزه به برگ و ثمر افتاد


با باده وضو گیر که در مذهب رندان

در حضرت حق این عملت بارور افتد


این قافله عمر عجب میگذرد


این قافله عمر عجب میگذرد

دریاب دمی که با طرب میگذرد


ساقی غم فردای حریفان چه خوری

پیش آر پیاله را که شب میگذرد

ذوق صدای پایت


از ذوق صدای پایت، ای رهزن هوش

وز بهر نظارهٔ تو ای مایهٔ نوش


چون منتظران به هر زمانی صد بار

جان بر در چشم آید و دل بر در گوش

 بیا که قصر امل سخت سست بنیادست

بیا که قصر امل سخت سست بنیادست

بیار باده که بنیاد عمر بر بادست


غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست


چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب

سروش عالم غیبم چه مژده‌ها دادست


که ای بلندنظر شاهباز سدره نشین

نشیمن تو نه این کنج محنت آبادست


تو را ز کنگره عرش می‌زنند صفیر

ندانمت که در این دامگه چه افتادست

...

ادامه نوشته

مریم هم

بسم الله الرحمن الرحیم

 زنی که مثل تو قبری نداشت مریم هم

 نبود، چون که به تو نیست ، خاک، محرم هم

 

 نشسته اند سر دست پخت سفره ی تو

 به غیر ذات ،همه،  بلکه اسم اعظم هم

 

 همه به سمت تو یا راکعند یا ساجد

 اگر غلط نکنم قبله ی دو عالم هم

 

 گلوی قافیه ها را نواختم تک تک

 همه به وصف شما الکن اند این " هم" هم

 

 وجای قبر تو را هیچ کس نمی داند

 مسیح و حضرت ادریس ، شیث و آدم هم

 

 فدک تمامی دنیاست ، این زیاد نبود

 دریغ میشود از تو ولی همین کم هم

 

 قبول کن به علی سخت سخت می گذرد

 که نیست بر لب تو حال یک "عزیزم" هم

 

 

 نه سیلی متشابه ، نه محکمات فدک

 نه خاک پوشیه ی گیسوان درهم هم

 

 

 تمام حرف دلم نیست ، حرف من این است

 زنی که مثل تو قبری نداشت مریم هم...

یاعلی